زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیهالسلام
كرده در باغ رخت گشت و گذار عبداللّه داده از دست چو مـوی تو قـرار عبداللّه ریخته در كـف خود دار و ندار عـبداللّه دیده چون بر رخ تو خون و غبار عبداللّه نیست آن كس كه نشـیند به كنار عبداللّه سـپـر از دسـت بـیـنـداز كـه من میآیـم بـه هــواداری تـو جـای حــسـن مـیآیـم منم آن كس كه ز غربت به وطن میآیم عوض نجمه كنون من به سخـن میآیـم بـسـمـل یك سـر مـوی تو هـزار عبداللّه قاسم امروز كه در حلقۀ آغـوش تو بود پشت خیمه ز غم عشق تو مدهوش تو بود به گـمانم كه دلـم پـاك فـرامـوش تو بود منم آن طفل كه دائم به سر دوش تو بود از چه گویی كه بمـاند به كـنار، عـبداللّه گر اسـیری بروم خـصم توأم خوار كند وای از آن روز كه دون بر همه آزار كند خـاطـر عــمـه تـوجـه بـه منِ زار كـنـد دشـمـن آن لحـظه یـتـیم تو گـرفـتار كند بهـتر آن است شود بر تو نـثار، عـبداللّه مــوسـی وادی شـوقـم یـد بــیـضـا دارم بر روی سـیـنـۀ تـو سـیـنـۀ سـیـنـا دارم نجـمـه كو تا كه بـبـیـند چه تـمـاشا دارم عـالـم امـروز به كـام است كه بابا دارم پدر اینـجاست به اغـیار چه كار عبداللّه شأن تو نیست كه ره بر روی زانو بروی گه به صورت بروی، گاه به ابرو بروی كو اباالـفـضل كه با قـوّت بـازو بـروی اكبرت كو كه به یك قـامت نیكـو بروی گشته این لحظه دگر دستبهكار، عبداللّه تیر خود را بزن ای حرمله بیتاب شدم یـاد تــابــوت شـدم، غــمزدۀ بــاب شـدم از غـم عشق عـمو، شمعصفت آب شدم مـن مــدال دم جــان دادن اربــاب شـدم همچو اصغر شده با تیـر شكـار، عبداللّه سر اگر در قـدم یـار نبـاشد سـر نیـست خون من سرختر از خون علی اصغر نیست ای شه خسته مگر مادر من مادر نیست؟ نجمه را شرم ز گیسوی علی اكبر نیست؟ نجـمه را میدهـد امـروز وقـار عـبداللّه |